close
تبلیغات در اینترنت
امام زمانمون بیاد آماده ایم ؟!
چند سال پیش ها بود که توی مدرسه یه مطلبی رو روی دیوار خوندم  ؛ اون روز دلم خیلی گرفت . به خودم گفتم واقعا من چقدر آماده ام که وقتی امام زمان اومد از ایشون پذیرایی کنم ؟! چقدر اقام ازم راضیه ؟! اصن کار هایی که میکنم رو می پسنده ؟!  هر روز توی مدرسه اول صبح ها رو قبله وا میستادیم و دعای فرج آقا امام زمان رو زمزمه میکردیم که بیاد و ما رو از این همه سیاهی آزاد کنه ولی با خودم گفتم خود من چقد سهم دارم توی این سیاهی جامعه ؟! میگن امام زمان خیلی وقتا با شکل آدم های مختلف روی زمین میآد و…
استعلام ستون دین در ساماندهی

استعلام ستون دین


آخرین ارسال های انجمن

امام زمانمون بیاد آماده ایم ؟!

چند سال پیش ها بود که توی مدرسه یه مطلبی رو روی دیوار خوندم  ؛ اون روز دلم خیلی گرفت . به خودم گفتم واقعا من چقدر آماده ام که وقتی امام زمان اومد از ایشون پذیرایی کنم ؟! چقدر اقام ازم راضیه ؟! اصن کار هایی که میکنم رو می پسنده ؟!  هر روز توی مدرسه اول صبح ها رو قبله وا میستادیم و دعای فرج آقا امام زمان رو زمزمه میکردیم که بیاد و ما رو از این همه سیاهی آزاد کنه ولی با خودم گفتم خود من چقد سهم دارم توی این سیاهی جامعه ؟! میگن امام زمان خیلی وقتا با شکل آدم های مختلف روی زمین میآد و شیعیانش رو یاری میده ، این خیلی تصویر قشنگی توی ذهنم ساخته .

متنی که خوندم و کم و بیش به یاد دارم که از نظر میگذرونید :

" یه روز که توی خونه بودم صدای زنگ در اومد ، رفتم جلوی در و دیدم یه روحانی خوش سیما رو به روم ایستاده ، گفت : "سلام ، من امام زمانت هستم "  . هول شده بودم . گفتم : "سلام آقا جان " خواستم دعوتشان کنم به داخل که فکر کردم شاید امام از وجود چند تا چیز در منزل من ناراحت بشن . گفتم : "آقا جان یک لحظه بمانید الان خدمتتان میرسم " . تندی به داخل رفتم و نگاهی به اطرافم انداختم . .ضع خانه اصلا مناسب برای مهمان نبود و کاملا به هم ریخته و در هم بود ؛ زود به اتاقم رفتم و از روی میزم چند فیلم و سی دی را برداشتم و قایم کردم . داخل هال شدم نگاهم به قفسه کتاب ها افتاد و چند کتاب را هم از نظر پنهان کردم . داخل کمد لباس هارا نگاه کردم و خواستم پنهانشان کنم ولی باید همه شان را غیب میکردم ؛ هیچ یک مناسب نبود ... گیج شده بودم و همینطور به اطراف نگاه می انداختم ؛ آقا خیلی معطل شده بودند ، به جلوی در دویدم ولی جلوی در نبود ... کمی جلوتر رفتم و انتهای کوچه را نگاه کردم . امام زمانم یکی یکی در های کوچه را زده بود و جلوی همه ی در ها معطل مانده بود و دیگر داشت از کوچه ی ما میرفت ؛ میرفت تا شاید یک در از در هایی که میزند بیت منتظر واقعی اش باشد و بی درنگ امامش را به داخل تعارف کند بدون ترس از اسباب منزل دنیایی اش ... اشک در چشمانم حلقه زده بود و از پس شیشه ی تار افکارم سایه ی امام زمان را که دیگر داشت محو میشد نگاه میکردم ...               من منتظر نبودم "

 

تقریبا همین بود مطلبی که خوندم ؛

و هنوز نمیدونم که اگه امام زمان بیاد جلوی درمون بدون اینکه سرور مون رو معطل کنم دعوتش می کنم داخل ؟!

درباره : امام هستی ؛ امام زمان ,
بازدید : 142
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : امام هستی , آقا امام زمان , حضرت مهدی (ع) ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


قالب وبلاگ